تبليغاتX
من اگر برخیزم...(تا آزادی همه زندانیان )
بگذارد برخیزد ...

سلام سهراب ! خبری بهانه شد تا با تو سخن گویم ای دوست دیر یافته من ! ظاهرا نتایج کنکور اعلام شده است و نباید روی گیشه روزنامه فروشی دنبال عکست می گشتم ! اما عکست را دیدم نه در صفحه اول روزنامه پیک سنجش که در صفحه اول روزنامه " سرمایه " سیمایی زیبا با شالی به رنگ سبز ! تو نتوانستی قبول شوی نه شریف و نه امیر کبیر ، نه تهران و نه تفرش خودمان ! اما تو جایی قبول شدی که هیچ یک از ما نتوانستیم ...

تو در دانشگاه انسانیت قبول شدی ما به عنوان دانشجو و تو در مقام استادی . استاد عزیز فراموشت نمی کنیم !

حالا خودمانیم ، اگر می گذاشتند تا بر صندلی کنکور بنشینی امکانش بود که عکست را روز پیک سنجش بزنند؟ راستی روز کنکور صندلی خالی ات را دیدند ؟ حالا اگر شریف را نمی آوردی شاید می توانستی اصفهان و شیراز را بیاوری یا حتی تفرش خودمان ! می آمدی و به محض ورود به تفرش می فهمیدی که این شهر بهترین محیط برای درس خواندن است چرا که حتی سینما هم ندارد ! داخل دانشگاه می شدی بیابان هایش را می دیدی و 2 دانشکده آن را ، حتما به خودت فحش می دادی که این چه انتخابی بود که من کردم ! به هر حال ثبت نام می کردی و به خوابگاه می رفتی !

شاید در خوابگاه یکی از همین بسیجی ها همسایه ات می شد و صدای ضبط را زیاد می کردیم تا حرصشان را در آوریم و روزی 10 بار درب اتاق را می زدند که صدای ضبط را کم کنیم یا مثلا صدای خواننده زن را پخش نکنیم شاید کشتندت تا آزارشان ندهیم !

روز های اول احتمالا ما به اصطلاح زندگان " صفری " صدایت می کردیم و شاید حرصت می گرفت و می خواستی جوابمان را بدهی ، افسوس که نیامدی و صفری بر پیشانی ما بی چرا زندگان نهادی !

بعدش هم آخر سال اول احتمالا از خوابگاه اخراج می شدیم و در به در این بنگاه و آن بنگاه می شدیم !

اصلا شاید یار و همراه همدیگر می شدیم با هم جشن تولد می گرفتیم می رفتیم " نارنج " یا اطراف تفرش مثلا " زاغرم " و یکی از اهالی آنجا سر وقتمان می آمد و می گفت مگر اینجا ... فراموشش کن !

اصلا شاید سیاسی بودی ! شاید اصلا دری به تخته می خورد و مارکس و مارکوزه بر دلت می نشست و آن موقع رفیق ! می شدیم شاید هم پوپری می شدی و مرا استالینیست می خواندی ! شاید هم اصلاح طلب می ماندی و تو را رفرمیست ! می خواندیم و می گفتیم که بیهوده زور می زنی این لعنتی اصلاح شدنی نیست ! حالا چه فکر می کنی ؟ فراموشش کن !

شاید اصلا سیاسی نبودی و اهل شعر و ادب بودی ! می آمدی کانون ما و شعر می خواندیم از شاملو و خیام و مولوی ...

آنک قصابان اند بر گذرگاه ها مستقر ...

راستی گذرت به یکی از همین قصابان خورد ظاهرا !

نمی دانم واژه ها هم از روزی که رفتی رنگ سیاهی گرفته ، سهراب عزیز من ! سهراب عزیز ایران !

مهرماه که به دانشگاه رفتیم جای خالی ات را بر صندلی که می توانست صندلی تو باشد خالی می کنیم .

نا مرد ! رفتی و ما را با این همه خاطره که می توانست اکنون با ما باشد تنها گذاشتی !

تو را چشم در راهم ...

 

13 مرداد 1388

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم مرداد 1388ساعت 22:24  توسط فانوس خون  | 

 

اگر به تعبیری لاکانی ضمیر ناخودآگاه را زنجیره ای از دال ها بدانیم که هر کدام بر دیگری دلالت می کند پس در هر دوره زمانی زبان به سان ناخودآگاهی اجتماعی می باشد .

خدمت سربازی انسان را مرد می کند ، مرد کسی است که از ناموس خود صیانت می کند و میدان جنگ را ناموس گاه می گفته اند

مرد گریه نمی کند و  بر اساس همین مثال ها و بسیاری دیگر که شنیده ایم و می شنویم مردی فرایندی ذاتی نیست .

انسان مرد می شود

و به شکلی سلبی ( از طریق زبانی که مردسالاری در آن رسوخ کرده است) آن چه نامرد است زن می شود.

مگر زنی که این کار ها را می کنی !

این حرف های خاله زنکی چیست که می زنی ! مرد نیستی اگر فلان کار را نکنی و همه این ها جمع می شوند در واژه " ضعیفه" و زن را می سازند.

مرد از طریق زبان - زبانی از جنس مردانه – حاکم می شود بر زنان و زنان مردانه سخن می گویند و مطابق میل مردان فکر می کنند و می گویند

خدمت باعث میشه آدم "مرد " بشه !!

و خود به بازتولید نظام مردسالار حاکم بر زبان می شوند.

البته این مساله محدود به زبان فارسی نیست.

در زبان عربی اصل و گوهر واژه ها بر مذکر بودن است و جمع مذکر سالم جمعی است که در مورد عاقل به کار می رود ،

عباس حسن در النحو الوافی می گوید :

« منظور از عاقل آن نیست که در عمل عقلانیت به کار گیرد ، بلکه قصد آن است که از جنس انسان و ملائکه باشد . بدین ترتیب این لفظ شامل فرد دیوانه و کودک نیز می شود و حتی موجود غیر عاقل نیز کاری کند که جز از عاقل انتظار نمی رود می تواند از فردیت جمع مذکر سود ببرد »

حتی کودک ، دیوانه و حیوانی که کار عاقلانه ای کند را شامل می شود اما شامل حال زنان نمی شود

اصولا در زبان عربی مونث حضور مستقلی ندارد مگر آنکه با " ة " مشخص شده باشد شاید بی سبب و بی ارتباط با این مساله نباشد که در اروپا – در دوره ای زمانی – بر زنان حائض نشان سرخی می گذاشتند تا مردان با دوری از آن ها آلوده نشوند . و برای جلوگیری از آلوده شدن زبان عربی آنچه مونث است را با "  ة " نشانه گذاری کرده اند تا با حذف این نشان رجوعی آسان به اصل و گوهر واژه داشته باشند.

البته این مساله ای مربوط به عالم شرقی نیست.

در زبان انگلیسی هم زن تنها حرفی اضافه افزوده بر مرد است ( MAN مرد ، WOMAN زن ) و لغاتي كه هم بر مرد و هم بر زن دلالت مي كنند نيز از ريشه مرد گرفته شده اند ( HUMAN انسان ، MAN KIND نوع بشر ) .

نوشتار گامی اساسی در تثبیت برتری مردسالاری محسوب می شود نوشتار سالیان امری مردانه به شمار می رفت این مساله باعث شد تا در گذر زمان زن نیز جز بازتابی از آنچه که با واسطه مرد اندیشیده می شود نباشد و زن بیان مردانه سوژه ای باشد که از طریق زبان تکثیر می شود .

زن به شی ای تبدیل شد که کاری جز تحریک و جذب مرد نمی کند.

عقاد می گوید :

" زن به یک دلیل زیبا آفریده شد ... برای آنکه چشم های مردان را نوازش کند . "

رفته رفته این مساله به سایر عرصه های اجتماع رخنه کرد تا آنجا که برخی حضور زن در هنر قرن 20 را تنها به دلیل جذب مشتری مرد می دانند.

زن که دالی بود که مدلولش را مردان شکل می دادند رفته رفته کالایی شد که تنها هدف آن بهره گیری جنسی مرد از او می باشد و با ظهور سرمایه داریی سود را نصیب او کند.

این مساله در تبلیغات سرمایه داری شکلی عریان به خود می گیرد .

همان طور که در سایه محرومیت طولانی زنان از نوشتن و به طریق اولی محرومیت از خواندن مرد خود می نوشت و خود نیز خواننده نوشتار بود در زمان حال مرد هم فروشنده است ، هم خریدار و زن کالایی است که مورد پسند مرد مبادله می شود.

پیکر زن در تبلیغات صرفا برای جذب و تحریک مردان است و حضور او در این تبلیغات نیز هدفی جز این را دنبال نمی کند و حتی اگر کالایی مختص به زنان باشد این گونه تلقین می شود که این کالا باعث جذاب تر شدن و مرد پسند تر شدن او خواهد شد.

در بررسي نشريات با موضوع زنان در آمريكا از جمله گلامور ( Glamour ) مشخص مي شود كه در يك شماره به عنوان نمونه 65 صفحه این نشریه را صفحات واقعی و 339 صفحه آن را آگهی های تبلیغاتی تشکیل می دهند.

البته قوانین غربی و برخی فمینیست های لیبرال از پورنوگرافی به عنوان حق آزادی بیان دفاع می کنند و البته قانون از جنس ناموس است و آنچنان که پیش تر رفت ناموس پرستی از ویژگی های سازنده مفهوم " مرد " است و قانون امری است مردانه – به طوری که زمانی در قوانین پرتغال آمده بود قانون مرد است – کسانی که پرنوگرافی را جزیی از آزادی های فردی می دانند جدا از منفعتی که از این صنعت می برند از قانون که ذاتا عنصری مردانه است بهره می جویند . نمایش پیکر زنان از حقوق زبانی مردان است.

از قضا پورنوگرافی و شکلی خاص از آن – فانتسم تجاوز – در رابطه تنگاتنگی با صورتی دیگر از ویژگی های سازنده مرد یعنی نظامی گری است – خدمتی که انسان را مرد می کند – نمونه هایی از سروده های سربازان آمریکایی در دست است که تجاوز به زنان و حملات جنسی به زنان را حکایت می کند . برخی فرماندهان ارتش آمریکا قبل از ساعت صفر ( شروع عملیات ) برای سربازان فیلم های پورنوگرافی پخش می کنند تا به روشنی رابطه میان قتل و تجاوز جنسی را نشان داده باشند.

در جنگ های کلاسیک سربازان در ناموس گاه به دو دلیل جمع می شدند یکی دفاع از ناموس خود و منع دشمن از دستیابی به ناموس خود و دوم پایان پیروزمندانه جنگ و تصاحب ناموس دشمن و ارضای فانتسم تجاوز خود.

نمونه های از در هم آمیختگی زبان ارتش با اصطلاحات جنسی را در موارد مختلف از جمله  در مورد انفجار اتمی و موفقیت تجربه ذکر شده است.

پاتريك كامائرت فرمانده پيشين نيروهاي حافظ صلح سازمان ملل مي گويد در درگيري‌هاي مسلحانه، زن بودن از سرباز بودن بسيار خطرناك‌تر شده است .

اما در یک از خود بیگانگی کامل زن خود به آن چیزی تبدیل می شود که مرد طی سالیان از طریق زبان سعی داشت تا زن را به آن شکل تعریف کند زن نیز دیگر خود را به شکل پیکری شهوت انگیز می دید و در پی این بود تا این درون مایه را نشان دهد.

شاهد این ماجرا تلاش های افراطی در لاغر شدن ، جراحی های زیبایی و گرایش های ذهنی زنان به تبدیل شدن به تصویر و الگوی نمونه ای که مردان در تمام عرصه های تاخت و تاز تبلیغاتی خود از زنان می سازند از تلویزیون تا سالن های مد ، سینما ، تبلیغات و ...

و بیراه نیست که در موسیقی زیر زمینی امروز ایران  " ... در و داف هایی را می بینیم که همه باربی شدن .... "

زبان مردانه البته در خدمت سایر عرصه های سرکوب هم قرار دارد زبان در خدمت خانواده هم می آید زن پس از ازدواج آخرین صدقه زبانی را هم از دست می دهد و حتی دال خود را هم از دست می دهد .

زن که پیش از ازدواج نام مردی دیگر ( پدر خود را ) حامل بود پس از ازدواج آن را هم به همسر خود می بخشد تا کالایی که تا امروز در تملک پدر بوده است تحت تملک مردی دیگر یعنی همسر درآید.

زبان مردان ، زبان به تحسین زنان نمی گشاید مگر آنکه صفتی از او را مردانه شمارد یا الگوی مورد پسند خود از زن  را ارائه نماید .

اینکه فلان زن مثل یک مرد کار می کند یا مثل مرد می ماند و نماد زن موفق امثال تاچر یا کلئوپاترا معرفی می شوند یا زنانی که حامل پست های عموما مردانه ای شدند از جنس زنانی که  سینه چاکان فرهنگ و اساطیر اهورایی مثال می زنند که فلان کسک که دختر فلان شاه بوده است – حتی به اسم یک مرد او را معرفی می کنند !! – فرمانده نیروی دریایی بوده است و ...

و مانند آنچه بازنشستگان سیاسی سلطنت طلب که تصویر زنان بی حجاب در پلیس آریامهری بر صفحه اول نشریات را نماد آزادی زن در عصر پهلوی می نامند.

شاخه دیگر زنان برگزیده از جنس ملکه های زیبایی هستند که جسم را مطابق میل مردان پرداخته و به نمایش گذاشته اند.

در نگرش سنتی هم زن خوب زنی است که کم حرف یاشد ، آشپز خوبی باشد ، شوهرش از او راضی باشد – جهاد زن در راضی کردن همسرش است – مادری بردبار باشد و آن گاه پاداش او آن هم نه در زمین که در بهشت خواهد بود.

جامعه تغییر نمی کند مگر آنکه تمام تار و پود نابرابری در نوردیده شده باشد اگر شما هم از جنس زنانی هستید که معتقدید سربازی انسان را مرد می کند و از شنیدن لفظ " باربی " مشعوف می شوید از امروز به این مساله بیش تر فکر کنید .

سرباز خانه ها مرد می سازند و مرد همان فراورده ای است که زن را و انسان را از هویت خود بیگانه ساخته است.

 

پ.ن ۱ : مطالبي كه بدون ذكر منبع در متن آمده عمدتا از كتاب زن و زبان نوشته عبدالله غذامي نقل شده اند.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم بهمن 1387ساعت 16:40  توسط فانوس خون  | 

منتشر شده در سرپیچ پنجم

دانلود نسخه pdf


وارطان سخن نگفت وارطان بنفشه بود گل داد و مژده داد : زمستان شکست و رفت ... شاید شاملو هم می دانست که اگر وارطان کسی که بنا به اسناد تاریخی تنها یک توزیع کننده نشریات حزبی بود به توصیه اش مبنی بر آنکه سخن بگوید: وارطان سخن بگو! مرغ سکوت جوجه مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است ! عمل می کرد امروز ما در صفحات تاریخ با نام سرافرازی چون او مواجه نبودیم تا شاملو شعری به پاس او بسراید. اما واقعیت دریچه سیاه تری را در برخورد با آنان که سخن گفتند یا نادم و تواب شدند به روی ما می گشاید. شکی نیست در روزگاری که خسرو روزبه می گوید در هنگام محاکمه او سران حزب توده کمتر چیزی را بود که ناگفته باقی گذاشته باشند و چیزی برای مقاومت و انکار وجود نداشت، وارطان به عنوان یک هم حزبی رده پایین کار بزرگی کرد اما مرز میان واژه سنگینی چون خیانت و عدم تحمل شکنجه در تاریخ ایران مرزی نامشخص است. به نظر می رسد همه ما تنها به یک ذره صداقت نیاز داشته باشیم. صداقتی در ردیف قهرمانان « برشت «. گالیله در نمایشنامه برشت همان کسی است که می گفت « آن که حقیقت را نمی داند تنها نادان است ولی آن که می داند و کتمان می کند تبهکار است « وقتی در سیاه چاله های انگیزیسیون گرفتار آمد و حرارت سوخته شدن در آتش را لمس کرد فهمید ترجیح می دهد که « تبهکار» باشد. به یک دلیل ساده – چون از سوخته شدن در آتش می ترسید- . در تاریخ ایران نیز ما با انبوه قهرمانانی مواجه هستیم که وقت شنیده شدن خبر نادم شدن هم-رزمان شان در خرد کردن نام آن ها همه کاری کردند و البته تاریخ آن ها را به سمتی می برد که این حقیقت تلخ را خود نیز از نزدیک لمس کنند حتی اگر همچون گالیله برشت صداقتی در بیان آن نداشته باشند.

قصد من در این مقاله دفاع از کسانی که با هر عنوانی به سازش با دستگاه سرکوب پرداخته اند نیست تنها می خواهم بار دیگری تلنگری بزنم تا شاید لبه تیز انتقاد را به جای قربانی به سمت مجرم حقیقی کج کنیم چون آن چه شمار کثیری از منتقدان «زجر کشیده « در افشای شکنجه ها و خاطرات زندان خود می گویند چیزی جز تحقق هدف شکنجه گر که از بین بردن پیوندهای واقعی قربانیان با یک دیگر است نمی باشد. باردیگر برای تبیین این سخن خود دست به دامان زبان هنر می شوم. کافی است تا به فصول پایانی کتاب 1984 جرج اورول نگاهی بیندازیم آن جا که ابراین شکنجه گر به وینستون می گوید : می دانی تو را برای چه این جا آورده ایم : «منظور ما فقط این نیست که از شما اعتراف بگیریم یا شما را مجازات کنیم. می خواهی دلیل واقعی آوردنت را به اینجا برایت بگویم؟ دلیل معالجه توست ! برای این که تو را سر عقل بیاوریم! هر کسی را که ما می آوریم این جا تا وقتی که معالجه نشده باشد، رها نمی کنیم. می فهمی؟... فقط افکار برای ما مهم هستند. ما به نابودی دشمنان مان اکتفا نمی کنیم؛ ما آن ها را عوض می کنیم ... و تا لحظه ای که از آخرین احساس انسانی خویش دست بر ندارد او را رها نمی کنند ...» « ... با جولیا این کار را بکنید ... » وظیفه ما افشای این چهره ضد انسانی است این عمل نافی تقصیر کسانی نیست که به هم دستی شکنجه گران پرداختند و خود در استحاله ای کامل فاصله قربانی تا شکنجه گری را پیمودند. اما یک پرسش باقی می ماند و آن این که حتا این افراد در شرایطی عادی گزاره شکنجه گری را بر می گزیدند یا خیر ؟

در بررسی این پدیده ابتدا به سیری تاریخی می پردازیم : البته ما در این جا تنها به ذکر مشتی از خروار این پدیده می پردازیم و عدم ذکر موارد دیگر به معنی کم اهمیت بودن این موارد نسبت به موارد ذکر شده نمی باشد. ضمنا شایان ذکر است در این موارد بیش تر به ندامت های علنی پرداخته شده است.

کودتای 28 مرداد 1332 : پس از کودتای 28 مرداد 1332 که شاه دوباره به قدرت بازگشت٬ بسیاری از سران حزب توده بازداشت شدند و برخی از سران از جمله : امان الها قریشی، یزدی، بهرامی و عُلوّی در برابر شکنجه های مدرن شده پس از کودتا تاب نیاورده و لب به سخن گشودند. و بدین ترتیب اطلاعات کافی برای نابودی حزب جمع آوری شد. هرچند بسیاری از اعضای رده میانی حزب هم چون «وارطان سالاخانیان» در برابر شکنجه ها ایستادگی کرده و از خود قهرمان ساختند. پس از این ماجرا «خسرو روزبه» – عضو رهبری سازمان نظامی- سران حزب را به دلیل فاش کردن اطلاعات مورد انتقاد قرار داد.

به عنوان نمونه از اعضای بازداشتی و نادم سازمان انقلابی حزب توده : پرویز نیکخواه : پرويز نيكخواه عضو سازمان انقلابی حزب توده در سال 1344 به اتهام تلاش در جهت ترور محمدرضا پهلوی، بازداشت شد و در دادگاه نظامی به 10 سال زندان محكوم گرديد. او ندامت-نامه ای به شاه نوشت و تقاضای عفو كرد. او پس از آزادی به سمت سرپرست گروه تحقیق رادیو و تلویزیون به فعالیت ادامه داد و در اسفند سال 57 اعدام شد.

كورش لاشايی : لاشایی با گذرنامهای جعلی از ايتاليا به ايران بازگشت و در جريان کوشش برای فعاليت سياسی توسط ساواک شناسايی و دستگير شد. لاشايی در پی شکنجه و تغيير و تحولی که در باورهايش پيش آمده بود، طی مصاحبه مطبوعاتی و راديو- تلويزيونی اعلام کرد که از عقايد گذشتهاش دست کشيده و دانشجويان خارج از کشور را که بر ضد رژيم شاه مبارزه میکردند به چنين اقدامی فراخواند. او پس از آزادی از زندان مدتی در گروه صنعتی شهريار کار کرد و سپس در مجمع تحقيق و نگارش پنجاه سال سلطنت پهلوی شرکت نمود و در جريان تدوين فلسفه انقلاب سفيد با محمدرضا شاه ملاقات کرد. آخرين سمت او در ايران، دبيرکلی لژيون خدمتگزاران بشر بود.

شاید اقدامات نیکخواه و لاشایی تنها در شکنجه مفهوم پیدا نکند و ردپایی از فرصت طلبی و قدرت طلبی هم در میان باشد به عنوان نمونه از بهره گیری مخالفان از این دو فرد بیانیه ای از گروهی موسوم به دانشجویان مسلمان دانشگاه تهران در زمستان 54 را می آورم :

«... گسترش روز افزون اين توطئه ها [توطئه های ساواک] كه توسط حيوان های متفكری نظير جعفريان ها، نيكخواه ها، قاسمی ها، لاشايی ها، (اين طرفداران دو آتشه سابق ديكتاتوری پرولتاريا) شكل گرفته دارای ابعاد گسترده ای است... متاسفانه گروه های ماركسيستی با خطاهای هولناك خود (ضربه زدن و متلاشی كردن سازمان های اسلامی، افشاگری در برابر پليس، كشتن رفقای هم رزم مسلمان و تبليغات زهر آگين و پر از دروغ در تمام سطوح ممكن) در چند سال اخير كمك بسزایی برای تحقق اين توطئه ضد خلقی و ضد نيروهای اسلامی نموده اند ... با توطئه نوكران امپرياليسم چگونه مقابله كنيم؟ با توطئه ماركسيست ها چگونه روبرو شويم؟ ما راههای زير را موثر می يابيم ... ـ تحريم كامل ماركسيسم در هر سطح و هر موقعيت و هر مقطع زمانی، ضربات سال های اخير بايد آخرين از نوع خود باشد ...»1 این بیانیه در شرایطی اعلام می شود که برخی از مذهبی ها هم در همین تاریخ درگیر قضیه نجسی و پاکی و قضیه گروه سپاس در زندان بودند که به دلیل این که جلوتر به این مساله خواهم پرداخت از ذکر آن در این جا خود داری می کنم.

دادگاه موسوم به گلسرخی – دانشیان : دادگاه دوازده نفر از هنرمندان و روزنامهنگاران که با نام دادگاه گروه گلسرخی ـ دانشیان مشهور شد. در این دادگاه علنی از دوازده متهم پرونده، هفت نفر آنها به نامهای: شکوه میرزادگی، ابراهیم فرهنگ رازی، مریم اتحادیه، فرهاد قیصری، منوچهر مقدمسلیمی، رحمتالله جمشیدی و مرتضی سیاهپوش ابراز ندامت کردند. نکته جالب در مورد « شو « دادگاه گلسرخی – دانشیان این است که چرا در این دادگاه کسانی چون گلسرخی و دانشیان مجال دفاع از عقاید خود را یافتند. خوب شاید علنی برگزار شدن این دادگاه برای اثبات تئوری رژیم شاه مبنی بر مارکسیست اسلامی بودن مخالفان یا برای تهیج جامعه مذهبی ایران علیه این گروه چپ گرا بود. شاه می خواست به جامعه بفهماند که مخالفان تروریست یا به اصطلاح رایج زمانه خرابکار و مخالف او کمونیست هستند. البته نطق هوشمندانه گلسرخی و همبستگی وی با مذهبی ها تا حدود زیادی این مساله را بلا اثر کرد و عوام مذهبی با گلسرخی کمونیست همبستگی نشان دادند اما در همان دادگاه هم چنان چه در بالاتر رفت عده ای نادم شدند.

به نظر می رسد که این اعترافات و علی الخصوص اعترافات رسانه ای و تلویزیونی همان قدر که در مردم موثر افتاده است در میان احزاب سیاسی هم موثر بوده است. نکته جالب در مورد احزابی است که خود هر از گاهی مورد نوازش نسیم این افشاگری ها قرار می گرفتند. هر بار که این مساله در مورد مخالفان شان رخ می داد آن ها را مورد استناد قرار داده و به تخریب جریان های رقیب می پرداختند. از آن جا به ذکر این نکته تاریخی در میان مصداق های تاریخی پرداختم که از این به بعد به نوعی با این مساله بیش تر مواجه خواهیم شد. با پیروزی انقلاب ما شاهد موج سیل آسا اتهامات، افشاگری ها، اعترافات،ندامت ها و طلب عفو و بخشش های فراوانی هستیم. انقلابیونی که خود بنا بر آن چه که بالاتر رفت اسیر پروژه های نادم سازی، تواب سازی و پاکسازی رژیم پیشین بودند این کار را در مورد وابستگان رژیم پهلوی انجام می دادند و چپ و راست از این اقدامات پشتیبانی می کردند. اما بالاخره این موج ادامه یافت تا انقلاب فرزندان خود را هم ببلعد. اگر قضیه امیر انتظام و افشاگری های آن قضیه را به کناری نهیم، شاید «قطب زاده» از نخستین دولت مردان جمهوری اسلامی باشد که از قضا از سرپرستی صدا و سیما به جایی رسید «که باید در برابر همین دوربین ها به خیانت خود معترف شود : وی در مصاحبه خود با سیمای جمهوری اسلامی از تلاشش برای ترور رهبری جمهوری اسلامی و گرفتن مراکز سپاه، کمیته، رادیو تلویزیون و محاصره جماران با همکاری آیت الله شریعتمداری پرده برداشت .» (خاطره ها، محمدی ری شهری ، جلد اول مرکز اسناد انقلاب اسلامی) ری شهری در خاطرات خود آورده است که؛ پس از بازداشت وی و اطلاع از این که قطب زاده حاضر به بازجویی نسیت و در این باره مطلقا صحبت نمی کند. ری شهری با وی صحبت می کند و قطب زاده پس از استخاره می پذیرد و می گوید «به شرط اینکه مرا فورا اعدام کنید یا عفو کنید؛ چون بعد از این من دیگر مرده ام». اما واکنش های احزاب به این مساله باز در خور توجه است. کیانوری در پرسش و پاسخ 6 اردیبهشت 1361 که با عنوان « شریعتمداری و گروه های وابسته به او هسته اساسی توطئه هشتم آمریکا بودند» در حاشیه توطئه شریعتمداری و قطب زاده می گوید: «بخشی [از صحبت امروز من] یادآوری آن چه است که حزب ما در گذشته در این زمینه مطرح کرده و نشان دادن این که حزب ما، با تجربه تاریخی خود خیلی زود این پدیده را تشخیص داده بود و به اندازه کافی مبارزان واقعی راه اسلام انقلابی، پیروان راستین خط امام خمینی را از عواقب آن بر حذر داشته بود.» در ادامه وی ثابت می کند که بارها در مورد خطر لیبرال ها هشدار داده بودند و این تعبیر هشدارهای حزب است. بازداشت اعضای حزب توده : از بهمن 1361 و اردیبهشت 1362 طی دو ضربه اعضای حزب توده بازداشت شدند. اعترافات تلویزیونی به آذین و کیانوری «من محمود اعتماد زاده ( به آذین ) هستم ... در پایان باز مساله خیانت هایی است که گرایش چپ در ایران به طور کلی از ابتدای به وجود آمدنش مرتکب شده است... و همین باعث انزجار و تنفر توده مردم و به طور کلی همه مردم میهن پرست در ایران نسبت به مارکسیسم شده است... ...من امید وار هستم... [که ملت ایران] اگر بتوانند و بخواهند مرا مورد عفو قرار دهند. من در این اشتباهی که کردم از صمیم قلب توبه کار هستم.» کیانوری : من امروز می خواهم کوشش کنم تا پوزش و شرمندگی در مقابل ایشان [آیت الله خمینی]، تخلفاتی را که حزب ما، در عرض 4 سال فعالیت در جمهوری اسلامی ایران انجام داده است آن طور که هست بیان کنم و این تخلفات درسی برای نسل جوان ما باشد که راه درست خودشان را از راه گمراهی که رفتیم جدا بکنند ...» نهضت آزادی در20 اردیبهشت 1362 پس از این مصاحبه ها بیانیه ای داد با عنوان خانه را از رسوبات مارکسيستی پاکسازي کنيم: «سرانجام تشکيلات آهنين! حزب طرازنوين! بعد از چهل سال بند و بست و فريب و خيانت هم چون تار عنکبوتی به سستی فرو ريخت و بندبازان بازيگرش که عمری جوانان بیخبر را اسير و مسحور دام ها و تارهای تبليغاتی و تشکيلاتی خود کرده بودند به زمين ذلت سقوط کردند... اما متأسفانه رهبران گمراه و گمراه کننده اين جريان وابسته يا نفهميدند يا نخواستند بفهمند که ريشه و اساس اين گمراهی از دستگاه فکری آن ها است.» در طی سال 1362 که بسیاری از رهبران حزب دستگیر و یکی پس از دیگری بر صفحه تلویزیون دولتی ظاهر شده، حتی برخی اعضا پا را فراتر گذارده و علیه یک دیگر نیز شهادت دادند که نمونه بارز آن شهادت «مهدی پرتوی» - مسئول شبکه مخفی حزب- علیه «بهرام افضلی» بود. اما قضیه همین جا ختم نشد. سران نهضت آزادی در قالب جمعیت دفاع از آزادی و حاکمیت ملت ایران در خرداد 1369 و به دنبال نامه موسوم به نود امضایی به رئیس جمهور وقت دوباره بر صحنه رسانه ها ظاهر شدند. در این مصاحبه ها افراد مختلفی از جمعیت چون عزت الله سحابی، عبدالعلی بازرگان و فرهاد بهبهانی به مسائلی مثل ستون پنجم دشمن بودن ، ارتباط با آمریکا و ... اعتراف کردند. و اما دوربین ها به سوی شکنجه گران می چرخد. سیکل پایکوبی در ندامت رقیبان و ابراز ندامت، یقه خود شکنجه گران را هم گرفت. پاییز سرخ 77 با مطبوعات نوپای عصر اصلاحات و پیگیری قتل های زنجیره ای دگراندیشان از راه رسید. بعد از گذشت مدتی وزارت اطلاعات گروهی خودسر از اعضای خود را مسئول این قتل ها معرفی کرد و در راس این نام ها نام سعید امامی [ اسلامی ] هم به چشم می خورد. شمس الواعظین در مصاحبه با شهروند امروز می گوید: «من و آقای جلاییپور وقتی در زندان بودیم توسط یك بازجو به نام مصطفوی بازجویی میشدیم. این بازجو فردی تحصیل كرده بود و در بازجوییها با ما وارد بحث میشد و البته رفتار مودبانه و متینی هم داشت. بعد از آزادی از زندان یك روز آقای جلاییپور تماس گرفت و گفت كه عكس سعید امامی را در روزنامهها دیدهای؟ گفتم آره. گفت چیزی را بهیادت نمیآورد؟ گفتم این كه مصطفوی خودمان است! پس بازجوی ما سعید امامی بوده. جلاییپور گفت این عكس كمی لاغرتر از بازجوی ماست كه گویی مربوط به قدیمترها بوده است. جلاییپور گفت كه این مساله را اعلام كنیم و من هم گفتم كه هرجور صلاح میدانی عمل كن.» پدیده تواب و نادام البته همیشه به شکلی نبوده است که تحت فشار و شکنجه رخ داده باشد و نمونه هایی را سراغ داریم که عواملی فرای این مساله – والبته گاهی در کنار آن مساله– دلیلی بر ابراز ندامت ها می شود. برای مثال عده ای از کسانی که نادم یا توبه کار شدند دست به همکاری علنی و یا مخفی با شکنجه گران زدند که مثلا در موارد علنی دو نام نیکخواه و لاشایی پیش تر رفت.

هر چه بگویی بر علیه خودت استفاده می شود! نشریه الکترونیکی آرش در ویژه نامه ای با عنوان « به یادِ « بمرگِ خودآگاهان » دهه 1360 « به مصاحبه ای با خانم سیبا معمار نوبری پرداخته است. من معتقد هستم که علی رغم این که – چنان چه بالاتر رفت – بین گونه های مختلف تواب شدن و نادم شدن تفاوت هایی وجود دارد اما به خصوص در مورد قربانیان شکنجه باید این دیدگاه «ترد» و «بایکوت» را مورد تجدید نظر قرار دهیم و کمک کنیم این قربانیان بازگشت موفقی به جامعه و در صورت خواست ایشان حتی جامعه سیاسی داشته باشند. آن چه پیش تر گفته شد به ما کمک می کند تا بین قربانیان گروه های مختلف سیاسی فرقی قائل نباشیم و بدانیم هر لحظه ممکن است قرعه به نام ما افتد و آن گاه در برابر نور قرمز چراغ دوربین باید بیش از همه چیز از فردای سیاه خود بیمناک باشیم. فردایی پر از بایکوت و تحقیر مجدد یا به قول قطب زاده در متنی که بالاتر رفت، همه دعا کنیم که ما را اعدام کنند «چون بعد از این من دیگر مرده ام .» در میان همه صحبت هایی که پایین تر می آید یک سخن خانم نوبری همه ما را به فکر فرو می برد : « چیزی که من در طول عمر، چه زمانی که ‏مبارزه می کردم و چه بعد از آن که تواب شدم و ‏چه امروز، مسئله بایکوت بوده است. این که ‏انسان را به خاطر اختلاف نظر بایکوت میکنند، ‏برای من شکنجه سختی است ... » ویژه نامه آرش مصاحبه خود با خانم نوبری را این گونه آغاز می کند: ما ضمن مرزبندی قاطع بین تواب و زندانی ‏مقاوم و شکنجه شده، معتقدیم که در بین شما ‏توابها، رده بندی های فراوان وجود دارد. به ‏همین خاطر با شما و یکی دیگر از توابین- که ‏برای ما حدتان روشن است به مصاحبه نشسته ‏ایم. مصاحبه با تعیین سطح از مجرم آغاز می شود. مجرمی که حد جرم و جنایت او آشکار است و در ادامه مشخص می شود مصاحبه کننده تنها، قصد دارد تا به تفهیم اتهام مجرم بپردازد. مصاحبه کننده هر بار از موضعی که بازجوها به صحبت با مجرمان می پردازند سعی می کند تا جلوه دهد که همه چیز عریان است و هدف او از مصاحبه تنها ایجاد «خودآگاهی» در مصاحبه شونده پیرامون گناهان اوست.

آرش: احساس می کنیم در شما نکاتی وجود ‏دارد که شاید این بحث و مصاحبه-حتی بسیار ‏کم- بتواند تلنگری باشد به خودآگاهی شما و به ‏جایی برسید که احساس کنید که استنباط شما ‏از مسایل شخصی خودتان به گونهای بوده که ‏فکر کردهاید معمولی است و بردهاید درون ‏جامعه، ولی باعث شدهاید که دیگرانی را زجر ‏بدهید در واقع به گونه ای باعث شکنجه ‏روحی دیگران شده اید؟!‏ او از ضعف های ناشی از تحمل زندگی پر نوسان قربانی استفاده می کند و هر بار سعی می کند تا صفات مورد نظر خویش را با گرفتن تایید از سیبا به او نسبت دهد در زیر برخی از این نمونه ها را می بینید: آرش: شما بر اساس نوشتههای خودتان، تا قبل ‏از رفتن به تابوتها، چنین نگاهی نداشتید. بنا بر ‏گفته دوستانِ سابق تان، شما بسیار افراطی بودید ‏در دفاع از مارکسیسم؛ بسیار افراطی بودید در ‏دفاع از مقوله تواب؛ و امروز هم بسیار افراطی ‏هستید در ... ‏ [ خانم نوبری : شما مدافع سیستم جنایت ... ] آرش: اگر هم حرف شما درست باشد! بحث آن ‏شرایط نیست. چرا که در آن دوره شما مسلمان ‏بودهاید و احتیاج به توضیح نیست و اگر از شما ‏میخواستند که تیر خلاص هم بزنید، شاید ‏دست به چنین عملی هم میزدید. شاید هم ‏شانس یار شما بوده که به خاطر شرایط روحی و ‏فیزیکی که داشتید، از شما نخواستهاند تیر ‏خلاص بزنید!‏ ‏‏نوبری: تیر خلاص را نمیزدم. نمیدانم شاید ‏هم میزدم شاید! نه نمیدانم.‏ آرش: البته امروز می توانید بگویید نه، ولی شما ‏چنان ایدئولوژیک بودید که حتماٌ دست به هر ‏کاری می زدید... در ادامه ماجرا استنطاق جای خود را به دخالت در سلایق و باورهای فردی خانم نوبری و حتا شیوه انتخاب کلمات او می دهد و هر از گاهی رنگی هم از توهین می گیرد : آرش : در ‏حقیقت در دورهای که از تابوتها بیرون می آیید ‏به یکی از سه آرزویی که از دوران جوانی ‏داشتهاید می رسید. شما دوست داشتید که یک ‏پرورشگاه داشته باشید. دوست داشتید پزشکی ‏باشید که همهی فقرا را درمان کند؛ و ملایی ‏باشید که مردم را ارشاد کنید. ما فکر میکنیم ‏که الان هم دارید ما را ارشاد میکنید. آرش : اما در آن فصل از سال و سرمای آلمان ‏حضور شما با تاپ و شلوارک و دمپایی نا‏متعارف بوده! دوستانی که در روز دوم ماجرا را ‏می فهمند از طرز لباس و آرایش، به حضور ‏شما پی می بردند! البته آزادی پوشش حق شما ‏بوده و هیچ کس معترض آن نشده است. نوبری: هفتاد و پنج صفحه گزارش من نقد این ‏سیاستهای ... بوده که امیدوارم روزی اینها ‏علنی بشود. من زمانی که با بازجویم حرف می ‏زدم- برادر جواد- میگفت اگر تجربهای که الان ‏داریم زمان 59 داشتیم، آن کارها که در آن روز ‏کردیم امروز نمیکردیم. من که اینها را انکار ‏نکردم.‏ آرش: ولی انکار میکنید.‏ نوبری: من با زبان خودم می گویم انکار ‏نمیکنم شما می گویید انکار می کنم!‏ آرش: شما جواد بازجو را هنوز برادر خطاب می کنید. با یک واژه مهربانانه. از جایی به بعد مصاحبه به سوالات 10ها خطی و پاسخ های چند کلمه ای تبدیل می شود و ناگزیر ما را به یاد بازجوهایی می اندازد که سعی در القای مقصود خود دارند. برخی از سوالات رسما بازجویی هستند: آرش: شما تا به حال کسی را شکنجه فیزیکی ‏دادهاید؟ [ خودتان قضاوت کنید این یک پرسش عرف روزنامه نگاری است یا سوال یک بازجو یا بخشی از ادعا نامه یک دادستان در جلسه دادگاه ؟ ] آرش: یکی از زندانیان زن روایت دیگری را ‏مطرح میکند. و معتقد است که شما همسرتان ‏علی را لو دادهاید!!‏ نوبری: من که سر موضع بودم و به خاطر ‏محکوم نکردن علی یک سال و نیم تحریم بچهها ‏را که بدترین شکنجهها برایم بود، تحمل کردم. ‏متأسفانه علی نیست که خودش شهادت بدهد. و ‏ای کاش من علی را لو میدادم تا او زودتر ‏دستگیر میشد و در آن صورت مطمئناٌ اعدام ‏نمیشد. ...‏ نوبری: اگر قرار باشد که این کار[ نقد اقدامات رژیم ] را بکنم باید ‏یک تحلیل سیاسی ارائه بدهم، که توان این کار ‏را ندارم.‏ آرش: شما دارید آگاهانه فرار میکنید! ...‏ آرش: شما از زمانی که به آلمان آمدهاید تا به ‏حال، مأمورین ... ‏ایران، و یا کارمندان سفارت، با شما تماسی ‏داشتهاند؟ ... آرش: شما فکر می کنید در رابطه با این که ‏سفارت ... شما را تحویل نگرفته، ‏ظلمی نسبت به شما شده است؟ نوبری: آره، آره ظلم بزرگی کرده. تاریخ مصرف‏ام تمام شده. مثل سازمان سیاسی ام سهند، که ‏استفاده کردند و بعد کنار گذاشتند!‏ آرش: یعنی شما فکر می کنید اکنون به عنوان ‏یک مهره سوخته برای مأموران اطلاعاتی رژیم ‏در خارج از کشور هستید؟ ... آرش : شما ضمن محکوم کردن شکنجه و ‏زندان و اعدام، تا حرف حکومت... به ‏میان می آید، بحث را بر می گردانید به دوران ‏مارکسیست بودن تان و این که مارکسیست ها ‏بدتر و دیکتاتورتر هستند. به نظر من علی رغم ‏این که شما مورد بی مهری رژیم ... قرار ‏گرفته اید- چه آگاه باشید و چه آگاه نباشید- ‏یکی از بهترین مهره هایی هستید که رژیم ایران ‏بدون آن که برای آن بودجه ای خرج کند، ‏بهترین مدافع و مبلغ ... برای ‏پاشیدنِ گرد فراموشی بر روی بیست و هشت ‏سال جنایت و کشتارِ دگراندیشان در ایران، ‏هستید.

در تمام سوال و جواب های فوق مصاحبه کننده در تلاش است تا عناوینی مثل مامور، مهره سوخته، شکنجه گر، فردی که همسرش را لو داده است و ... را با فشاری در تراز بازجویانی که از قضا می خواهد نشان دهد که خیلی با آن ها دشمن است القا کند. از قضا سیکل تاریخی که بررسی کردیم شامل حال پرویز قلیچ خانی سردبیر « نشریه آرش» نیز می شود. یکی از مهمترین اتفاقات در زندگی وی، دستگیریش در بهمن ماه ۱٣۵۰ توسط ساواک بود. پرویز قلیچ خانی به دلیل گرایشات ضد رژیمی و همچنین مطالعه چندین کتاب ممنوعه سیاسی که عمدتا از منابع مارکسیستی- چینی بودند، مورد بازجویی شدید قرار گرفت. خبر دستگیری وی و مهدی لواسانی به خاطر فعالیت های سیاسی در ۲۱ بهمن ۱٣۵۰ منتشر شد. در حالی که پرویز قلیچ خانی یک ماه پیش تر در محل خانه اش و در جلو چشم خانواده اش دستگیر شده بود. پس از مدتی تنها پرویز قلیچ خانی را در یک مصاحبه تلویزیونی با حضور سردبیرانِ چند نشریه ورزشی وادار کردند تا اعلام پشیمانی کند تا چند روز بعد از آن آزاد شود. پرویز قلیچ خانی و مهدی لواسانی از دانشجویان تربیت بدنی در دانشسرای عالی بودند. با فشار بسیار ساواک بر آن ها و خانواده هایشان، پرویز ثابتی مامور امنیتی رژیم و از مدیران بالای ساواک هر دو را جداگانه به مصاحبه تلویزیونی آورد که در برابر مردم از فعالیت های ضد رژیم خود معذرت بخواهند. پس از این مصاحبه ها هر دو بخشیده شدند و به آن ها اجازه داده شد که مجددا به فوتبال بپردازند. پرسشی که در پایان پیش می آید این است که آقای قلیچ خانی شما که این فشار غیرانسانی را – در مقیاسی واقعا کوچک تر– تحمل کرده اید، چگونه می توانید این بازجویی _ مصاحبه را با یک قربانی روا دارید؟

منابع: 1.برگرفته از سایت نهضت آزادی ایران

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم بهمن 1387ساعت 11:3  توسط فانوس خون  | 

حمله زمینی اسرائیل به غزه آغاز شد

نمی خواستم این مطلب رو بنویسم تا چاقویی باشم که دیکتاتور ها بر علیه دوستان - غیر همفکر - من استفاده کنند اما این روز ها بسیار شنیدم و بسیار شنیدیم دیگر طاقتی برای شنیدن ندارم

gaza under fire

'You will be martyrs': These were the words spoken by the surviving sister as her five siblings, Jawaher, four, Dina, eight, Samar, 12, Ikram, 15 and Tahrir, 17, lay dying beneath the rubble of their home

همه ی ما می گوییم شما شهید هستید

Five sisters killed in Gaza while they slept - Independent

نگاه کنید دل سنگ های اسرائیلی تر از اسرائیلی ها!!

 هزاران نفر در تلاویو تظاهرات کردند بر ضد جنگ !  هزاران انسان ، آن هم برای عشق بازی با جنبش حماس به خیابان ها ریختند؟

بخونید این حرف اسرائیلی هاست

Calling a spade a spade: “End the massacre in Gaza

بیش تر ببینید gush shalom

این هم حرف اسرائیلی هاست ( به نقل از سایت قبلی)

برای فهم جنایات جاری در غزه از سایت اسرائیلی B`tselem هم می توانید بازدید کنید و بخوانید

طرفداران حقوق بشر - آن هم در اسرائیل -  نمی فهمند که حماس در بین غیر نظامیان پناه گرفته و دوستان تحکیمی - آن هم در تهران - می فهمند؟؟

Concern over Israel targeting civilian objects in the Gaza Strip - btselem

تانکر اکسیژنی که به بهانه حمل راکت منهدم شد

Suspicion: bombed truck carried oxygen tanks and not grad rockets - btselem

باز هم منبع می خواهید؟

سایت http://www.ifamericansknew.org

اگر به رنگ سرخ آلرژی ندارید دوستان " مغز پسته ای من " !

باز هم اسرائیل

از بذر خون شهدای غزه خوشه های خشم " انسان ها " خواهد رویید

 پ.ن ۱ : طرحی زیبا از رفیق گرامی و عزیزم مازیار سمیعی با اجازه از سایت جوجو joojs.net

zio-facism

پ.ن ۲ : شعری زیبا از سید علی صالحی

قفل بر دهان غزه خسته بسته اند



موش و موريانه

کليدً اين کرانه ي بي جهان را جويده است.

سرد است اينجا بي انصاف،

تاريک است اينجا بي انصاف،

اينجا

مدرسه، تعطيل

مشق ها، بي خط

کتاب ها، کهنه

مدادها... منتظرند،

دنيا کور است؛

روشنايي را از ما ربوده اند

راه را از ما ربوده اند

نقشه را از ما ربوده اند.



من

«نقشه ي راه» را مي سوزانم،

اما باز

سرماي گزنده، لاکردار است.

دفترً نقاشي هاي خود را مي سوزانم،

اما باز

سرماي گزنده، لاکردار است.

کتاب هاي مدرسه

مشق ها، مدادها و مرگ را مي سوزانم،

اما باز

سرمايً گزنده، لاکردار است.



ديگر چيزي

براي گرم کردنً شب هايً اًشغال شده

باقي نمانده است،

جز يکي کتابً معطر،

که آن را گرم

در آغوشً ايمانً خود گرفته ام.

من خود را مي سوزانم

اما شعرهاي تو را هرگز... محمود درويش،
 
سید علی صالحی
 
با تشکر از دوست عزیزم پویش
 
 
+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم دی 1387ساعت 0:7  توسط فانوس خون  |