تبليغاتX
من اگر برخیزم...(تا آزادی همه زندانیان )
بگذارد برخیزد ...

برای مهمانان 86!!

سلام و تبریک!

نمی دانم اکنون چه احساسی دارید تا قبل از زمان ثبت نام که قطعا خوشحال اید! روز ثبت نام دیدن شهر تفرش چه تاثیری بر شما خواهد گذاشت نمی دانم حس ترس از جاده ای که هر سال به مناسبت سفر فلان مقام و فلان جناب قراره درست بشه و ملیارد ملیارد بودجه هایی داده می شود که اگر شما دیدید فرماندار بی نوای شهر تفرش هم دیده است

به هر حال این ها چیزهایی است که ما و شما باید می شنیدیم ما که اهل تفرش نبودیم تا ببینیم کدام پول و کدام وعده ؟

مردم تفرش بودند و داغ عزیزانی که قربانی جاده ها بودند اما دانشگاهی شدن شهر تفرش ما را هم در درد های مردم این دیار شریک کرد ...

شاید نمی دانی سال گذشته سوگوار دوستان دانشگاه آزادی خود شدیم که سهل انگاری راننده و نبود هلی کوپتر ببخشید بالگرد ، بیمارستانی که در آن فرق دل درد و آپاندیسیت را نمی دانند همه وهمه دست در دست هم داد و 2 دوستمان را از ما گرفت و تو چه می دانی دختر جوانی که دستش را از دست داده چه احساسی دارد ؟

شاید یکی 2 ماه دیگر متوجه شوی از ورودی 84 در خوابگاه خبری نیست!

از حالا بگویم که ای دوست برای حدودا 50 نفری از آنان که به جرم نابخشودنی بزرگداشت روز جهانی زن و تحت عنوان شرکت در تجمع غیر قانونی از خوابگاه اخراج شدند – دانشجویانی که باید شهریه ای بیش از اجاره بهای منزل در شهر می پرداختند تا ساکن بند چمران ، امیرکبیر،کوثرو الزهرا باشند و خیلی های دیگر خبری نیست...

تازه هنوز دنبال خانه نگشته ای سال دیگر که سید س---- از تو هم خوشش نیامد تازه می فهمی که مردمی که  نان سفره و قیمت خاکشان را دانشجویان بی نوای تفرش ارزش داده اند چگونه از ام الفساد بودن دانشجو سخن می گویند و اینکه خانه به دانشجو نمی دهند ، خانه به پسر دانشجو نمی دهند و اگر دختر نباشی چه قصه ها از آنچه به چشم دیده اند!! برایت تعریف نمی کنند که گویی فیلمنامه نویس – عذر می خواهم – داستانی pornography  بوده اند.

هنوز ترم های اول است و جو نا آشنا ، تو نمی دانی که فلان استاد که تاریخ اسلام درس می دهد یا ادبیات فارسی مدرکش معماری اسلامی است که با حفظ سمت معاون امور مالی دانشگاه هم هست و مثل او  باز هم هستند.

تو نمی شناسی فلان مسئول روابط عمومی که چه ترقی طی 2 سال دانشگاه تفرش پیدا کرد تو خواهی دانست که فلان مسئول دانشگاه که از قضا خیلی مسئول است و به قول خودش اگر کسی هم نباشد یک تنه دانشگاه را اداره می کند( مراسم معارفه وی با دانشجویان پاییز 85) و راست هم می گفت چون او که روزی دم از فوتونیک می زد و مادر درس ها بودن فیزیک امروز در گروه صنایع تحقیق در عملیات ارائه می کند و راست می گفت که حتی اگر کسی نباشد ...

و ای دوست مکانیکی و 86 من !

من برای تو بیش تر نگرانم که رشته ات تازه به دانشگاه ما آمده و شاید فردا هر چه را استاد نداشتند به شما هم تدریس کند البته او می تواند حتی اگر کسی هم نباشد...

هر چه باشد او استاد است چون کاری ندارد که می فهمد یا نمی فهمد درس می دهد یا نمی دهد به تو صفر می دهد یا 2 تا بگوید اینجا متفاوت است و سطح علمی اش بالا ... او می تواند... باید به این نمره ها عادت کنی.

باید به هم دانشگاهی هایت هم عادت کنی آنان که روزی چند بار تو را نامزد با x , y  می کنند و طلاقت می دهند و می گویند در فلان کانون و بهمان مکان فلان کار را می کردی و ای دریغ از کسی که کنجکاو حق وحقوق خود در دانشگاه باشد و نمی دانند چه بر سر دانشگاهشان می آورند ...

و وعده هایی را از مسئولین – عذر می خواهم مجدد – خرانه می پذیرند که در هیچ "کمدی شو" یی گفته نمی شود

تعجب نکن اگر در معارفه امسال شنیدی چند نفر چند نفر راهی مریخ می شوید چون که ما را هم در سال گذشته با هواپیمای خیالی مسئولین با پرواز چارتر و اختصاصی به بازدید چارگوشه مملکت بردند جای شما خالی !!

مزاحمت نشوم خبر جدیدی دارم سلف سرویس سهمیه بندی زمانی شده است تا نوبت غذا خوردنت نگذشته برو در صف طویل بایست راستی غذا چه بود؟ قیمه پلو ؟ برنج و خورشت قیمه؟ یا نه برنج با خورشت قیمه بادمجان ( بخوانید خورشت قیمه + بادمجان)؟ غذا رزو نکرده ای ؟ خیالی نیست می پیچونیم !

این ها که گفتم مساله ای نیست به میدان بیضی بنگر! به مسجد دانشگاه معتکف شو! نیمه پر لیوان را بنگر ، نیمه پر ... البته نیمه که نه اما همان پر ها را نگاه کن!

فانوس خون

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 12:47  توسط فانوس خون  | 

سلام مثل همیشه اما کمی دلگیر تر

شهریور است تابستان است کوچه ها مثل همیشه مثل " زمستان" دلگیر و لغزان است هنوزم مادران سوگوارند اگر دیروز صدای لرزان و بغض آلود مادری خبر پرپر شدن رفیقی ... مجاهدی بود امروز ناله های مادر احمد و مجید را سخت است که نشنوی اگر نمی شنوی خیلی باید کر باشی و اگر انکار می کنی حتما بینایت را از دست داده ای .

راستی چرا به راستی چرا هنوز هم جنایت را تقدیس می کنیم و فراموشی و چشم پوشی را غسل تعمید فلان گنده شیخ قرار می دهیم یا فرافکنانه او را بی خبر از جنایت می دانیم تا هاله قدسی او را که چیزی جز توهمی خود بآفته نیست نشکنیم   تا نبینیم این ماهی که ما ساختیم چه مهتابی به ارمغان گذاشت و خود رفت ...

نسیم داغ شهریوری فقط از سال 67 با ما سخن نمی گوید راستی اکبر چه زود فراموش شد ...

یادش بخیر اینترنت یک سر شده بود وارطان سخن بگو ...

راستی یاد وارطان هم بخیر

همه مبارزان بی نام اینترنت که از صد ها IP HIDER  و اسم مستعار و ... استفاده می کردند تا این رهبران اولترا انقلابی شناخته نشوند سخن از خود کفایی در داشتن بابی ساندز می کردند ولی امروز حتی دریغ از یادی.

از شهریور سرخ 67 دور نشویم جایی که التقاطیون و کفار را تنها با محاکمه ای چند دقیقه ای راهی دیار باقی کردیم

نه قلمم و نه زبانم و البته خاطرم اجازه نمی دهد تا بیش تر سخن بگویم با دلی گرفته از سیاهی 2 مقاله از دکتر ملکی که خود در دهه مرگبار 60 مهمان زندان بوده اند و رفیق ارزنده هژیر را می آورم تا شاید خاطر آسوده بی خبری را بیاشوبد

سخنی ظاهرا قاچاق از رفیق مرتضی اصلاحچی را هم در خاتمه می آورم.

ای مسلط! دستت از خون شهیدان سرخ است

 

می گفتند: تمام حسینیه طناب دار بود. حلقه های رقصان دار که در انتهایش شما سماع می کردید، معلق میان زمین و آسمان. و کسانی از پاهایتان می کشیدند تا گردنتان... خدای من ... زودتر خرد شده باشد.

می گفتند: ماشین های حمل گوشت، بدون سهمیه بندی بنزین، شبانه روز بار می زدند و از کنارهایشان خونابه روان بود.

می گفتند: دره ی اوین پر بود از جیغ دخترهای نوبالغ در حجله ی یک تجاوز پای مسلخ. درست مثل گربه های زندان تبریز که معتاد خون شده بودند و شب های بی تیرباران تا صبح جیغ می کشیدند.

می گفتند: سه نفر نشسته بودند. سه دقیقه و بعد به صف می بردند تا چشم در چشم حضرت مرگ، عفریت عجوزه ی بی شرم بایستید.

می گفتند: شبانه شکافتند خاک کوت عبدالله اهواز را، بهشت سکینه ی همدان را، گورستان پایین زنجان را، جاده ی آمل را، خاوران را. سینه ی خاوران را به گستردگی یک خاک، به گستردگی یک تاریخ شکافتند و کشته ها پشته بود روی هم.

می گفتند: باران که زد، باران شهریوری که زد جنازه هایتان از زمین رویید. با بوی عفونت که به سرتاسر چهره ی تقویم تف می کرد.

می گفتند: گوشت تن شما، گوشت نازنین تن شما از هم دریده می شد به کوچکترین اشاره یی. و موی رها روی خاک سر زنی را تا گردن از خاک بیرون می کشید که دور گلویش کبودی حلقه ی دار مانده بود.

حالا جنازه ی شما خاک شده با رد آن همه تازیانه که سند زنده ی دخمه های جنون بود اما بوی عفونت مانده است. بوی عفونت جنایت جلاد از خاک خاوران برمی خیزد و با باد، باد ولگرد شهریوری تا سرتاسر یک خاک، تا سرتاسر یک تاریخ می گسترد.

نگاه کن! هنوز دست هایشان بوی خون می دهد و جنازه ی شما حتا، کابوس شبان روزشان شده است. کابوس مردگان.

حالا دارم سیاهه ی نام هایتان را نگاه می کنم. چه ساده پشت هم ردیف شده اید و ما چه ساده فراموش می کنیم هر کدام این نام ها یک زندگی است که خاک شد. شادی ها و غم ها، عشق ها، گریه های بی وقفه و خنده های قاه قاه، بودن های نسلی که در خاک کفرآبادهای سرزمین من جاودانه شده است.

کابوس، کابوس مرگ آنچنان بر زندگی ما چیره شده که دیگر نمی بینمش. با همه ی این اما زمین هر سال ترک برمی دارد. سنبله های گندم هر سال می رویند و این تقدیر ناگزیر زندگی ست که بگذرد، رویای شیرین از پی کابوس مدام در رسد و ما بدانیم که با چراغ سیاهی شب را پاک کرده ایم. آری! فتیله ها آماده باش روشنایی اند.

راهيانِ رهِ عشق، به شهدای تابستان ۶۷ که سر در راه آزادی و عدالت نهادند، محمد ملکی

بسم‌الحق
با نام آزادی، آگاهی و عدالت

هوایِ گُر گرفتة تابستان ۱۳۶۷ وقتی به کوچه پس کوچه‌های شرق و غرب و شمال و جنوب تهران و بسياری از شهرها و روستاهای کشورمان سرک کشيد و با خود نگرانی و دلشورة از يک فاجعة بسيار تلخ و دردناک را به بسياری از خانه‌ها و خانواده‌ها برد، اوّل کسی باور نمی‌کرد، به راستی باور آن مشکل بود، مگر امکان دارد با يک «فرمان» هزاران زندانی اسير را که دورانِ محکوميتِ غيرقانونی خود را می گذرانند اعدام کرد؟ واقعه در حالِ شدن بود چاره‌ای جز پذيرش واقعيت نبود، در کوچه‌های تنگ و تاريک روستاها و شهرها، زنان و مردان و کودکان از ترسِ گزمه و عسس و همسايه‌ها و عابرينِ «مقلد» که به فتوای «آقا» بايد رفت و آمد و گفتگوهای اهالی محل را زير نظر داشته باشند و گزارش کنند تنها نگاه بود و سکوت. فقط وقتی تاريکی بر همه جا گسترده می‌شد، خانوادة قربانيان فرصت می‌يافتند تا از سرنوشتِ عزيزانِ جويا و باخبر شوند، نه دادی و نه فريادی، تنها اشکی و آهی. کِی؟ کجا؟ کسی نمی‌دانست، غسلی و کفنی و گوری؟ سؤالهای ممنوعه! ختمی، يادبودی مراسمی، هرگز! و چنين بود که در ميان سکوت و بهت و حيرتِ خانوادة قربانيان، سالها سپری گرديد، بعدها افشا شد بهترين فرزندانِ وطن در يک جنايت ضدبشری تنها و تنها به جرم نه گفتن به حاکمانِ ظالم و دفاع از آزادی و عدالت به مرگ محکوم شده‌اند.

چه اتفاقی افتاده بود، باور کردنی نبود و نيست، کمتر کسی می‌پذيرفت عظمتِ حادثه را، ولی فاجعه آن قدر بزرگ و بزرگ است که کمتر خانواده‌ای داغِ آن بر دل و جانش ننشسته است. سؤال اساسی اين است مردمی که بيش از هزار سال بر مظلوميت حسين و يارانش گريسته‌اند و بر يزيد و يزيديان لعنت می‌فرستند چگونه است که در مورد کشتار تابستان ۶۷ سکوت کرده‌اند، از عمق فاجعه بی‌خبرند يا از اينکه هنوز آمران و عاملان جنايت در رأس کارند جرئت اعتراض ندارند. سکوت تا کی می‌تواند ادامه داشته باشد؟ و آيا همين سکوت حاکمان را در ظلم و جنايت جری‌تر نمی‌کند؟ مگر بيش از هزار سال در گوش ما نخواندند که «هر روز عاشورا و هر زمينی کربلاست (۱)». و حسين (ع) و يارانش با شمشير به جنگ حاکمانِ ظالم رفتند و بخاطر حق و داد و آزادی جنگيدند و جان باختند و خانواده‌ آنها از سوی حکومت دچار مشکلات بسيار شدند و مقاومت کردند تا به درازای تاريخ جنگ عليه حکومت‌های ظلم و جور ادامه يابد. مگر در فاجعة تابستان سالِ ۶۷ حادثه‌ای بدتر و فجيع‌تر اتفاق نيافتاد. مگر حاکمان جور به جان هزاران زن و مرد اسير (۲) نيافتادند و آنها را از دم تيغ نگذراندند؟ حال طبيعی است اين سؤال بايد در ذهن همه آنها که مدعی عشقِ به حسين هستند جا بيافتد که امام چرا جنگيد با چه حکومتی جنگيد و با چه هدفی خود و يارانش را فدا کرد؟ من به عنوانِ کسی که ادعای پيروی از راهِ حسين را دارد و به مکتب او عشق می‌ورزد، وقتی به آنچه در پای منابر و جلساتِ گفتگو از همين آقايان که امروز حکومت را در دست دارند و خود را چون يزيد «اميرالمؤمنين» می‌دانند شنيدم و يا در کتابها پيرامونِ حادثه عاشورا خواندم، بين دو حادثه يعنی آنچه در سال ۶۱ هجری و تابستان سال ۱۳۶۷ در زندانهای ايران اتفاق افتاد به مقايسه می‌نشينم سوای شخصيت امام‌حسين و ياران و نزديکانش که معتقدم بسيار بالا و والا بوده، به اين نتيجه می‌رسم آنچه در سال ۶۷ اتفاق افتاد بسيار خشن‌تر، بی‌رحمانه‌تر، و ظالمانه‌تر بود. وقتی حقايق بهتر و بيشتر روشن گردد و اکثريتِ مردم که بدلايل مختلف هنوز متأسفانه به عمق فاجعه تابستان ۶۷ پی نبرده‌اند آگاه شوند که چه بر سرِ هزاران مرد و زن زندانی و خانواده‌های آنان از سوی حکومتی که خود را «حکومت اسلامی» نام نهاده‌ آمده است، آن وقت بهتر به معنی اين گفته که هر روز عاشورا و هر زمين کربلاست پی خواهند برد. پی خواهند برد که در هر زمان می‌تواند يزيدی باشد و حسينی. پی خواهند برد که حسين در برابر يزيد قيام نکرد تا پيروانش به مظلوميت او بگريند و بر سر و سينه زنند بدون آنکه به هدفِ حسين که قيام عليه ظلم و ظالم بود عمل نمايند. او عليه يزيديان شوريد تا به پيروانش بياموزد که کاری حسينی کردن وظيفة آنهاست. اين گفتة دکتر شريعتی را هرگز فراموش نکنيم که «آنها که رفتند کاری حسينی کردند، آنها که ماندند بايد کاری زينبی (افشاگری) کنند وگرنه يزيدی‌اند».

اين روزها که ۱۹ سال از فاجعة کشتار هزاران اسير مجاهد و مبارز می‌‌گذرد بايد نه تنها آمران و عاملان بلکه همه آنها که با سکوت خود در حقيقت صحه بر اين عمل نهادند پاسخگو باشند. مگر در زيارت عاشورا نيامده است «لعنت بر آنها که به شما ظلم کردند، لعنت بر آنها که شما را کشتند، لعنت بر آنها که برای قاتلان شما کار تدارکاتی انجام دادند، و لعنت بر آنها که داستان شما را شنيدند و سکوت کردند و راضی به اين کار شدند. (۳
و امروز چه کسی نمی‌داند آمرين و عاملين کشتار تابستان ۶۷ همان کسانی هستند که جمعی از آنها امروز بر مسند وزارت و قضا تکيه زده‌اند و جمعی با توجيحات يزيدگونه به خيال خود لباسِ جلادی از تن به در کرده و به کسوتِ اصلاح‌طلبی در‌آمده‌اند، امّا اين جماعت بدانند و مطمئن باشند روزی مشتِ آنها باز خواهد شد و در دادگاهِ رسيدگی‌کننده به جنايت آنها بايد پاسخگو باشند.

حدودِ ۱۴۰۰ سال از واقعة کربلا می‌گذرد و حسين عليه‌السلام و يارانش بعنوان اسوه‌های مبارزه با ظلم و ظالم مورد احترام هر مسلمان و شيعه و انسان آزاده و حقيقت‌جو می‌باشند. امروز هر کسی از حسين‌های زمانش سخن نگويد و از مظلوميت دختران و پدران و برادران و پسران و شوهران همه آنها که جان بر سر آزادی و عدالت نهادند دفاع نکند و با قاتلين آنها همکاری و دوستی نمايد از طايفة يزيديان است.
در پايان شعری را که با بهره‌گيری از سرودة هوشنگ ابتهاج سالها پيش گفته‌ام به همة آنها که کس يا کسان خود را در دهه ۶۰ و تابستان ۶۷ از دست داده‌اند تقديم می‌کنم.

شکوه عشق

در اين سرای بی‌کسی، کسی به در نمی‌زند
به دشـتِ پـرمـلالِ ما پرنـده پـر نمـی‌زنـد”(۴)
اگر تو خامشی و من، سکوت پيشه کرده‌ام
در اين شب سيه کسی، گَپ از سحر نمی‌زند
يکی صدای آشنا، ز مرگِ سرخ لاله‌ها
به کوچه‌سارهای شب، غمان به سر نمی‌زند
به مادرانِ بی‌نوا، کسی به خاطر خدا
ز بيم گزمه و عسس، شبانه سر نمی‌زند
* * *
اگر ز عشق دم زنی، به کهکشان قدم زنی
به نقطه‌ای رسی در آن، عقاب پر نمی‌زند
در اين زمانِ پرخطر، شکوه عشق را نگر
کنار تپه(۵) هم يکی، دم از خطر نمی‌زند
صلا دهيد عاشقان، که از نيايش و فغان
ز چوب خشک و بی‌ثمر، شکوفه بر نمی‌زند
اگر به بند(۶) آتش و به شهر گنجِ بی‌کران
درونِ بند می‌شود، رهِ سفر نمی‌زند
به خود بيا، به خود بيا، به بيکران رهی گشا
وگرنه بی‌تلاش ما، کسی به در نمی‌زند

دکتر محمد ملکی
جمعه ۲۶/۷/۸۲
ده ونک «ياسر»

۱. کُلُ يومٍ عاشورا و کُلُ ارضٍ کربلا
۲. خاطرات آيت‌الله منتظری
۳. زيارت عاشورا
۴. تضمين از شعر “در کوچه سار شب” سروده هوشنگ ابتهاج
۵. تپه زندان اوين که در پای آن اعدام ها صورت می‌گرفت.
۶. بندهای زندان

 و اما مرتضی ...

سلام

بالاخره اتفاقی که باید می افتاد افتاد و من رفتم جائی که فکر می کردم عرب نی می اندازد. رفتم و برگشتم یعنی بردنم و اوردنم. انصافا بازداشت ما تیر غیب بود زمانی که منتظر بازداشت بودم خبری نبود و زمانی که اصلا انتظار نداشتم بازدشت شدم آنهم به ان ترتیب که همه میدانند. به هرحال یکماه از عمرم را تنها تو اوین سپری کردم و تنها ناراحتی ام به خاطر موقعیت هائی بود که برای زندگیم ایجاد کرده بودم و این بازداشت نابودشان کرد.

 یکماه زندان با تمام سختی هایش در کمال ناباوری تمام شد و من طعم شیرین بودن با نزدیکان را که نبودش سخت ترین شکنجه زندان است می چشم . هرچند اولین نگاه پس از آزادی عرقی از شرم بر تنم جاری کرد چهره شکسته پدر، چشمان پف کرده مادر و صورت غمزده همسر. واقعا سخت است که دیگران شریک جرم عمل من شوند منتها از نوع دیگر.

الان نمی دانم ترسیده ام یا نترس شده ام، محافظه کار شده ام یا رادیکال اما این را می دانم که در طول این مدت خانواده ام بیشتر از من سختی کشیده اند.

باری در حال حاضر من دارم نوعی حبس خانگی را می گذرانم. نمی توانم از خانه بیرون بروم حق ندارم تلفنی صحبتی داشته باشم و صد البته حق استفاده از اینترنت . این مطلب را هم قاچاقی نوشتم.

فعلا همین .تا بعد

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 17:43  توسط فانوس خون  |