تا کنون بسیار گفته اند و بسیار شنیده ایم خانواده این است . خانواده آن است خانواده اساس فلان است خانواده بهمان است آیا تا به حال در سازوکارهای خانوادگی خود و دیگران نظر کرده اید؟ چه چیزی از آن برداشت کرده اید؟ روابط آن را چگونه دیده اید؟ هر عقیده ای که داشته باشید مطمئن هستم که با من هم عقیده باشید که خانواده یک سازمان اجتماعی است روابط کنترلی و مالی در آن حرفی برای گفتن دارند حالا ممکن است در مورد درصد آن با هم اختلاف نظر داشته باشیم ابتدا بد نیست نگاهی به روند تکاملی این ساختار بیندازیم.
خانواده از ابتدا به شکلی که امروز مرسوم است نبوده است ازدواج های گروهی ، یارگیر ، چند همسری ، یکتا همسری و ...
این که مثلا پدیده مردسالاری چگونه به رکنی از جامعه و خانواده تبدیل شده است شاید یکی از پرسش ها باشد انگلس می گوید در ازدواج های گروهی از آن جا که فرزندان تنها دارای مادری یکسان بودند وراثت از طریق مادران شناخته می شد. و فروید همین مطلب را به گونه ای دیگر مطرح کرده است.
او از توتم پرستی سخن گفت ، توتم پرستی یعنی اینکه اجتماعات را بر اساس توتمی که توتم خاص آن ها بوده می شناختند توتم نام موجودی [عمدتا حیوانی ] بوده است این توتم یک ویژگی خاص داشت و آن این بوده است که اهالی که دارای یک توتم هستند نمی توانند با هم ازدواج کنند و ویژگی دیگر آن موروثی بودن توتم بود یعنی از والدین به فرزندان به ارث می رسید . فروید می گوید از آن جا که یکی از دلایل وضع قانون منع ازدواج بین اهالی یک توتم مانع شدن از زنای مادر و فرزند بوده است در نتیجه توتم از مادر به فرزندان منتقل می شده است یعنی فرزندان از توتم مادر می شدند و این هم به نوعی نشان دهنده این است که وراثت در ابتدا از طریق مادر منتقل می شده است اما به مرور زمان نقش زنان کم رنگ و به مردان سپرده شده است .
حال این پرسش پیش می آید چه عامل یا عواملی باعث این مساله می شود؟
روند تکمیلی خانواده – که در مورد کشور ما هم کاملا صادق است – خود موید این نکته است که یک مرحله قبل از یکتاهمسری ، چند همسری است [که همچنان قانونا ! در کشور ما وجود دارد] پس می بینیم که از ازدواج گروهی که خانواده ای متشکل از چند مرد و زن است به مرحله ای می رسیم که یک مرد و چند زن تشکیل خانواده را می دهند. حتی در مرحله یکتا همسری هم که همزاد پدیده " زنا " است عملا قانون نا نوشته ای وجود دارد [آشکارا آن را در ایران می بینیم] که روابط خارج از عرف مردان با ابن جمله که کار خلاف شرعی نکرده ام و یا مثل این زیر سیبیلی ! رد می شود اما در مورد زنان نه تنها سخن گفتن از آن هم به تابویی بدل گشته بلکه این عمل عواقب هولناکی هم چون سنگسار را خواهد داشت.
علت چیست؟
یکی از دلایل بدون شک مرحله تکاملی کار بشر است اینکه به مرور کار زنان به درون خانه می رود و به نوعی به کار مزدوری – یا بهتر است بگوییم بیگاری خانگی – تنزل مقام می دهد کاری که هیچ مزدی برای زنی نخواهد داشت اگر چه وعده های بهشت زیر پای مادران زیادی دریافت می کنند و مرد هم بیرون کار می کند این مساله یعنی حذف زن از فرایند کار اجتماعی و نگاه به کار زن در خانه به مثابه وظیفه زن سبب شد تا مرد " نان آور " خانواده و رئیس آن!! [ امری که در قوانین ما عینا ذکر شده است ] تبدیل شود استدلالی که پیامد هایی از قبیل 2 برابر شدن دیه مرد نسبت به زن و سهم الارث پسر نسبت به دختر را خواهد داشت البته حق نفقه یعنی نان بخور و نمیر را هم به زنان می دهند حالا دیگر دقیقا زن به کارگر مزدوری بدل شده است که کمترین دستمزد – یعنی نان بخور و نمیر – را نثارش می کنند .
حالا دیگر خانواده دارد کارکرد اصلی خویش که چیزی جز یک واحد اقتصادی و تناسلی برای انتقال سرمایه از نسلی به نسل دیگر است روشن می شود امری که روند تکاملی خانواده را کاملا شکل داده است.
ابتدا حذف زن از فراین کار اجتماعی مرد را مولد سرمایه معرفی می کند و چون سرمایه تولیدی مرد باید به وارثان وی برسد روند تکاملی خانواده به سمتی می رود که این ارث به وراث واقعی مرد برسد امری که راز تکوین خانواده از ازدواج گروهی به چند همسری و یکتا همسری است و محدود کردن روابط جنسی زنان در ساختار خانواده.
و حرکت به سمت مردسالاری در مباحث فوق کاملا مشهود است.
دفاع دیگری که از ساختار واقعا موجود خانواده می شود این است که خانواده محل پاسخگویی به نیاز های عاطفی انسان است .
بیایید تا فرایند تشکیل خانواده به خصوص با استاندارد های ایرانی – اسلامی میهن خود بررسی کنیم.
آیا عشق نیروی تشکیل دهنده خانواده است؟ نقش عوامل مادی تا چه اندازه است؟
پر واضح است خود سیستم ازدواج نقش خانواده به منزله یک واحد اقتصادی – تناسلی را بیش از پیش روشن می کند .
نقش عوامل اقتصادی در ازدواج به حدی است که بدون اغراق می توان این مساله را به بستن یک قرارداد تجاری تشبیه کرد که در کشور ما قیمت آن به صورت توافقی با چیزی مثل مهریه تعیین می شود و با دیدی کلان تر می توان آن را پیوند طبقات نامید ازدواج بر اساس جایگاه طبقاتی.
این شیوه تشکیل خانواده – که در ایران بوسیله چیزی مثل نیاز به اذن پدر دختر برای ازدواج به آن دامن زده می شود - یکی از مهم ترین نقایص خانواده یکتا همسر است که در آن و همزاد با آن پدیده رابطه جنسی خارج از عرف خانواده یکتا همسری – موسوم به زنا – را به وجود می آورد.
ازدواجی که بر اساس منافع اقتصادی و با رضایت عواملی بیش از انسان ها یعنی خانواده هایشان و با احترام به " نظام طبقاتی " صورت می گیرد نتیجه ای جز کالا شدن انسان ندارد.
کالایی که مبادله می شود چیزی جز انسان نیست. اما انسان حتی اگر کالا باشد و با نظام کالایی خو گرفته باشد به دنبال راهی خواهد بود که " عشق جنسی " خود را محقق کند عشقی که آگاهانه خود یا خانواده اش از خویش سلب کرده اند. اما به هر صورت در عین حال که می خواهد یا مجبور است که به معامله ای که کرده است – یعنی ازدواج – پایبند باشد سعی می کند که به علائق خود نیز توجه نشان دهد یا به خاطر اعتقادات خود حتی آن را سرکوب کند پدیده زنا که نوعی عمل غیر صادقانه و حتی می توان گفت شاید نا عادلانه – در برخی موارد – می باشد و زندگی زناشویی ماشینی نتیجه و مولود این سیستم خانوادگی هستند و کاملا مشخص است که ایراد از انسان های بازیگر این سیستم نیست بلکه نقص از این سیستم خانوادگی مبتنی بر سرمایه سالاری ، مرد سالاری و ریشه دار در نظام طبقاتی است.
اما به یک نکته فرعی که شاید پرسش برخی از افراد باشد و زمانی پرسش خود من بود بپردازیم.
بحث ، قرائت صیغه ازدواج و ثبت ازدواج بود که بزرگان این امر معتقدند اگر قبلتُ آن حتی ! بد تلفظ شود زن و شوهری که 30 سال با هم زندگی کرده باشند حرام اند و همیشه این پرسش برای من مطرح بود که این همه اصرار برای چیست؟
حالا فکر کنم بشود به آن پاسخی داد. یکبار از یکی از دوآتشه ها پرسیدم از دید تو زن و مردی که حتی در ازای مبلغی پول تصمیم گرفته اند با هم ازدواجی صوری را ترتیب دهند و از قرار قبلتُ صحیحی را هم بر زبان جاری کرده اند محرم ترند یا دختر و پسری که به دلیل نداشتن اذن خانواده مقدس! مجبور به زندگی مخفیانه می شوند؟ خوب طبیعتا اولی!
حال ببینیم که عقدنامه چه معجزه ای می کند؟
عقدنامه چیزی جز آن قرارداد آن معامله ای که گفتم نیست و قبلتُ امضای پای آن است.
حال گاهی مواد این قرارداد 1362 سکه ، گاهی ویلا و مسکن و ماشین و گاهی هم ویزای کانادا و گرین کارت آمریکاست.
البته این مساله تنها منحصر به ایران نیست در کشور لائیکی مثل سوئد هم در بیان مشخصات افراد به سه دسته
مجرد ، متاهل و هم خانه تقسیم می شوند به نظر شما دلیل تفکیک متاهل و هم خانه چیست؟
علاوه بر نقش اقتصادی-تناسلی که تا حدود زیادی مانع از تحقق عشق واقعی انسانی می شود خانواده نقش
کنترلی هم دارد و ابزار این کار هم تا حدود زیادی اقتصادی است و البته بخشی از آن هم غیر ارادی.
جنبه اقتصادی قضیه که تا حدودی روشن است مثلا اگر مانند برخی کشور ها افراد بالای 18 سال توانایی استقلال کامل اقتصادی از خانواده را داشته باشند تا حدی می تواند در تصمیمات مستقل آینده اشخاص موثر باشد.[نگاه کنید پ.ن1].
اما در مورد دومی اگر بپذیریم که انسان ها محصول جامعه خویشند خانواده به عنوان نخستین سلول جامعه اولین مکان برای نقش عقاید بر سنگ سفید وجود انسان است.
در نتیجه در حالت کلی فرد کپی از خانواده خویش است! مگر آنکه خلاف آن ثابت شود و واژگانی مثل اینکه :
" اگر این کار را بکنی و اگر آن کار را بکنی و خیلی از بکن ، نکن های دیگر ..."
حذف عوامل اقتصادی از عنصر خانواده یکی از راه هایی است که می تواند این بنگاه خوش نقش و نگار را جایگزین روابطی مبتنی بر احساسات انسانی کند جایی که اختیار انسان که انتخاب می کند نه کالایی محصول نظام طبقاتی! این هم نقش کنترلی و اگر کمی خشن آن را بیان کنیم – که پاره ای از موارد هم هست – سرکوب گر خانواده!
آخر آنکه ! آنچه امروز ما را به تشکیل آن فرا می خوانند چیزی جز دستگاهی برای تکثیر مردسالاری ، سرکوب و سرمایه سالاری نیست!
پ.ن 1 : با مفهوم محبت و خانواده بیگانه نیستم بلکه می گویم اگر این زنجیر های انحصار و مالکیت از دست و پای خانواده باز شود آنگاه می توان از محبت ها لذت برد بی دغدغه!
پ.ن ۲ : بهروز و برخی دیگر از رفقا آزاد شدند مبارک باشه!
آقای روشنفکر و خلق های عقده ای!!
http://www.iranianliberalism.com/andishe/Chera%20Shuresh,%20Sarmaghleh%20Shargh.htm
مقاله : چرا انسان ها شورش می کنند. مرتضی مردیها
ایشان می گوید: این بار نه پای کارگران و دانشجویان در میانه است و نه پشتیبانی روشنفکران و نخبگان. اصلاً فرانسویان نیستند.
بله اشاره ایشان به نا آرامی های سال های اخیر فرانسه به خصوص نا آرامی های حومه پاریس است
البته ظاهرا ایشان اعتراضات سایر اقشار فرانسوی به خصوص سندیکاهای حمل و نقل را ندیده اند یا ترجیح داده اند تا نبینند تا هدف ذهنی خود را تحقق بخشند بله فرانسوی هیچ مشکلی ندارد مشکل غیر فرانسویان هستند.
ایشان سپس خود را به شکل زبان روشنفکران فرانسوی درآورده و می گوید این روشنفکران "ظاهراً دو- سه دهه پیش ایده زیروزبرسازی را به رسم سوغات به سارتر سپردند تا با خود به دوزخ ببرد."
عجیب است پوپر های هم وطن چند وقتی است حسابی در حال استخاره و کشف الایات و دستبرد ادبی به کتاب های مقدس هستند تا بتوانند اندیشه خود را بیان کنند این بار سارتر است که راهی دوزخ می شود چندی پیش یکی از مریدان آقای روشنفکر چه گوارا را به جهنم فرستاده بود - البته انجام این کار توسط معبود های آمریکایی خود را روایت می کرد -
ایشان سپس به بیان ویژگی های مهاجران می پردازند:
مهاجر یعنی کسی است که:
فقر، بیکاری و به ویژه طرد و تحقیر زخمهای روحفرسائی به آنان میزند؛ علی الخصوص که در اطراف خود همواره شاهد ارتفاعاتی در حال فوران لذت اند.
بله فرانسویان در حال لذت هستند و این مهاجران بدبخت سربار جامعه در حال سوخت و سوز از دیدن این همه خوشی یکجا!
دیدید گفتم باید در این جا شورش های کارکنان خدمات عمومی فرانسه نادیده انگاشته می شد تا در و تخته برای دست پخت آقای روشنفکر جور در می آمد.
ادامه ویژگی های یک مهاجر:
همین وضعیت آنان را به سمت بزه می کشاند و چنین است که جمع کثیر یا اکثر از محبوسان و مظنونان را تشکیل می دهند و مراکز تجمع آنان به محله های بیمار یا مسئله دار مشهور می شود.
اما لختی بیندیشیم عامل این مشکلات کیست. دولت؟ نظام سرمایه داری؟ لیبرالیسم؟ پاسخ من صراحتاً منفی است.
سپس اندکی توضیح می دهند که باید البته کمی هم بیش تر به این ها صدقه داد پس از این حاتم بخشی جناب روشنفکر ایشان حرف دلشان را در " اما یی که مهم است " می زند:
اما (امائی که مهم است)، اصل این مشکل به دولت یا سرمایه داری ربطی ندارد؛ منشأ آن مردم و خوی و خصلتها و عادات و امیال آنها است.
شورشیان امروز فرانسه، خود یا پدرانشان ساکن کشورهای تونس، الجزایر، مغرب ، گابون، بورکینافاسو و ... بوده اند. کسی آنها را به زور به این کشور نیاورده است. بازگشت آنها به تر نتل یا مام میهن هم معارضی ندارد، با این حال آنها نمی روند؛ سهل است، فراوان از بسیاری از آنان شنیده ام که کارگری در فرانسه را به مدیریت در سرزمین مادری ترجیح می دهند. دلیل آن هم روشن و البته عقلانی است: در فرانسه، علاوه بر اموری چون علم و هنر و فرهنگ، آب و هوا، مناظر طبیعی و انسانی دلپذیر، از شغل و مسکن و ماشین و، در غیاب احتمالی بعض اینها، جایگزینهای حمایتی چون بیمه بیکاری برخوردارند، در حالی که در زمین پدری، موارد مذکوره یا نیست یا بسیار اندک است. آن اصلی که انسانها را در چنین شرایطی دچار افسردگی یا حتی گاه (مثل اموز فرانسه) دچار غضب می کند، خصلت رشک است.
بله استاد حرفش را به روشنی می زند این همه شورش همه اش از سر رشک است شما را به زور سرنیزه که نیاورده اند تشریف ببرید همان گابن و الجزایر و ...
بله حافظه استاد خیلی خوب کار نمی کند البته این حواس پرتی ایشان خیلی به موقع رخ می دهد معمولا ایشان باید دوران استعمار را فراموش کند دورانی که فرانسه کبیر مواد اولیه تولید خویش یعنی کارگر و مواد اولیه را از الجزایری های عقده ای تامین می کرد و کالا هایش را به همین کشور ها می فروخت حالا کاکا سیاه های عقده ای شده اند که از حق بیمه بیکاری برخوردارند
در فرانسه، علاوه بر اموری چون علم و هنر و فرهنگ، آب و هوا، مناظر طبیعی و انسانی دلپذیر، از شغل و مسکن و ماشین و، در غیاب احتمالی بعض اینها، جایگزینهای حمایتی چون بیمه بیکاری برخوردارند
خواهشا به جای استعمارگران حاتم بخشی نکنید
بگذارید کمی "ساده لوح " نباشیم
هر کس می داند هر امر تولیدی نیاز به هزینه هایی ثابت و متغیر دارد: این هزینه ها شامل ماشین و نیروی انسانی هستند هزینه های ثابت از آن جا که ثابت هستند در تعیین قیمت تمام شده و نوسانات آن نقش کمتری را بازی می کنند میزان سودًٍَُِّ را تفاضل قیمت فروش و قیمت تمام شده کالا تشکیل می دهد به دنبال دستاورد های ملت بزرگ فرانسه حق و حقوقی برای کارگران فرانسوی وجود دارد که برای غیر آن ها وجود ندارد آنچه می گویم نقل قول مستقیم یک مهاجر ایرانی در انگلستان است در بین مهاجران مشهور است نه اقامت می دهند نه دیپورت می کنند حالا بیایید ببینیم این یعنی چه؟
ساده است استاد خیلی ساده است مهاجر بدون اقامت هیچ چیز نیست اصلا وجود خارجی ندارد او همان چیزی است که سرمایه داری می خواهد او انسان نیست تنها کارگر است متاسفانه چون به او نیاز داریم مجبور او را زنده نگه داریم البته خیلی هم مجبور نیستیم تا جایی که زنده بودنش نسبت به مرگش به صرفه باشد و اگر روزی تجارت اعضای بدنش به نیروی تولیدش برتری داشته باشد چیزی جز یک بانک متحرک اهدای عضو نیست ابتدا به او خیلی کمتر از آنچه که واقعا اعضای بدنش می ارزد وعده می دهیم و سپس چه کسی به دنبال جنازه یک مهاجر عقده ای می گردد؟
خوب استاد این وسط چه کسانی بیش تر ضرر می کنند ؟ کسانی که نیروی کارشان ارزش افزوده کمتری از قیمت اعضای بدنشان دارد خوب چه کسی بهتر از زنان و کودکان عقده ای؟
خوب می رسیم به همان جایی که در مورد هزینه ها صحبت کردیم بین هزینه زمین و مواد اولیه و نیروی انسانی هزینه نیروی انسانی است که متغیرتر است این جاست که خلاف کاران بهترین کارگران هستند کسانی که بدون اجازه ادارات کار و غیر قانونی دارند کار می کنند و پول می گیرند و کارفرمایشان این خطر را کرده تا بدون اجازه اداره کار به آن ها کار بدهد و چه قلب رئوفی دارد این کارفرما.
این تازه اصل است چه عمق اجتماعی دارد این قضیه فکر کنید:
استاد خیلی زود یکی از پاسخ های رایج را خود مطرح می کند تا با نوعی فرار به جلو به ما تبار آریایی ها بفهماند آقا تو خودت دلت برای این افغانی های عقده ای می سوزد؟
این چنین است که استاد این چنین مطرح می کند که:
و توپ را با همان سطحی نگری لیبرالی به زمین مردم می اندازد.
نقد سطحی و آبکی ناگزیر نتیجه گیری سطحی و آبکی را به دنبال خواهد داشت
استاد دست به آسمان دراز می فرمایند و در حالتی روحانی آرزو می کند رشک و حسد از مهاجران عقده ای دور شود
مادامی که لذت انبوه را در کنار خود ببیند، به سائق رشک، میل به مصادره یا تخریب در او می جنبد؛ و این البته چیز قابل دفاعی نیست، هر چند قابل فهم باشد. اگر لختی نگاه خود را از تخت و اورنگ برگیریم و به کوچه و خیابان بنگریم، آن وقت شاید پرسش خود را از زمین به آسمان هدایت کنیم. طبیعت مردم بیش از صناعت حکومت در کار نامساوات کارسازی می کند. حال سهم طبیعت بی جان بماند؛ و این چیزی است که فقط خداوند قادر به تغییر جدی آن است.
ضمن احترام به لیبرال ها باید بگویم فرق نقد لیبرال و رادیکال را آقای مردیها خیلی ساده بیان کردند در حالی که ما به دنبال تقدس زدایی و زمینی کردن حل معضلات هستیم آقایان رندانه و برای حفظ وضعیت موجود مسائل زمینی را به آسمان حواله می کنند تا با بازگشت مسیح حل شوند و تا این زمان که البته نامعلوم است!! به سوداگری مشغول باشند و آن گاه با غسل تعمید به بهشت رفته و رستگار شوند جای امثال سارتر و چه گوارا ها هم که دوزخ است
سپس در خطبه دوم خویش دردمندانه با روشنفکران دوزخی سخن می گویند و استدعا می کنندکه:
حسد آنان را عدالت خواهی نام نکند؛ عدالتی که من هیچ معنای روشنی از آن درنیافتم
سپس بار دیگر دست به آسمان برده و برای ما دعا می کنند که دست از این رمانتیسم و درد سر سازی برای امثال سارکوزی و سایر سوداگران آشکار و پنهان برداریم
آیا بهتر نیست روشنفکری هم در قرن بیست و یکم، سعی کند اندکی بیشتر از رمانتیسم فاصله بگیرد و دریابد که نه فقط در این شورشها، شاید همچون بسیاری از انقلابات و شورشهای فراگیر، مبلغ عمده ای از کنشها، ماجرجوئی های جوانانه، نوعی تنوع طلبی و بازی پرهیجان است،
ایشان انقلاب و اعتراض را ماجرا جویی و تنوع طلبی میداند خلاصه این که به نظم موجود خو کنید بساط کاسبی برای خودتان درست کنید و چشمان خود را محکم ببندید
اما این بار نه احساس گناه نه برای آنکه نمک بر زخم خود بپاشم که چرا " بنده ای " عصیان گر بوده ام نه این که تاسف معصومیت از دست رفته ام را در پس نخستین گناه خورده باشم.
امسال بغضم ترکید
نه از برای نا باوری آنچه با ما کردند می کنند به جرم آنکه حرفی دیگر داریم و طرحی دیگر در باور کودکانه خود برای جهانی زیبا تر کشیده ایم
" آنجا که هر سرود بوسه است و هر انسان برای هر انسان برادری ... "
بغضم ترکید وقتی به یاد بهروز و مجید و فرزاد افتادم با یاد " بابا نان داد " های روز های کودکی به یاد فرزاد کمانگر افتادم !
به یاد مفاهیم اولیه ، به یاد " ریاضیات " افتادم
عجیب است
آن موقع که در کودکستان غذای خود را با "سارا" ی کودکی ام تقسیم می کردم بهتر می دانستم که یک با یک برابر است تا امروز که صد نوع انتگرال و کوفت و زهرمار را یادمان داده اند.
راستی آیا یک با یک برابر است؟ آیا آن روز ها بود؟ یا در پاکی و خوش بینی شیرین کودکی چنین می نمود؟
دیگر حوصله ادامه ندارم
دلم بیش از اینکه برای بهروز و مجید بسوزد که می دانستند چه می کنند دلم برای مادرانشان می سوزد
برای صدای محزون مادر بهروز
برای اشک های برادر بهروز
برای اشک های مادر مجید
و مجید و بهروز ها که پشت میله های سرد اوین به استقبال بهار می روند
به جای مادران داغ داری که در خاوران و خاوران ها به میهمانی ستاره ها نشسته اند
دلم از جور تاریخی که خود نیز نمی داند گمشده های کوچه پس کوچه های ۱۷ شهریور کجایند
از دوری فرزندانی که زیبا ترین فرزندان آفتاب و باد بودند
سوخت و بغضم شکست در گلو
لعنت بر این سرزمین همیشه غم آلود
پ.ن ۱: فعلا که دلخوش غم دادن و غم ستاندن با دوستان هستیم
با اینا زمستون و سر می کنم
با اینا خستگیم و در می کنم
با شاملو سالتان را نو کنید:
اخر بازی
عاشقان
سرشکسته گذشتند،
شرمسار ترانه های ب هنگام خویش
و کوچه ها
بی زمزمه ماند و صدای پا
سربازان
شکسته گذشتند
خسته
بر اسبان تشریح
و لته های بی رنگ غروری نگون سار
بر نیزه های شان
تو را چه سود
فخر به فلک بر
فروختن
هنگامی که
هر غبار راه لعنت شده نفرین ات میکند؟
تو را چه سود از باغ و درخت
که با یاس ها
به داس سخن گفته ای
آن جا که قدم بر نهاده باشی
گیاه
از رستن تن می زند
چرا که تو
تقوای خاک و آب را
هرگز
باور نداشتی
فغان!که سرگذشت ما
سرود بی اعتقاد سربازان تو بود
که از فتح قلعه ی روسبیان
باز می آمدند
باش تا نفرین دوزخ از تو چه سازد،
که مادران سیاه پوش
داغ داران زیباترین فرزندان آفتاب و باد
هنوز از سجاده ها سر بر نگرفته اند!
شاملو